بارها و بارها با خودت تکرار مي کني که وقتي که ديديش آروم و عادي برخورد کني. با خودت مثل مشق شب تکرار مي کني که وقتي که اومد با يه لبخند هميشگي باهاش برخورد کني ، اما با تمام تمرين ها و تکرار ها وقتي که باهاش برخورد مي کني مثل مجسمه فقط نگاهش مي کني ، يه نگاه سرد و بي تفاوت و به جاي جواب سلام مثل آدماي بي تفاوت سرت رو تکون ميدي.
مثل آدماي منگ نمي دوني بايد چيکار کني؟ جدي باشي ؟ عادي برخورد کني ؟ خب نمي توني بي تفاوت باشي؟ بازم نمي توني .
حس مي کني هر چي زمان مي گذره ؛ ذهنت قفل ميشه و کاري نمي توني انجام بدي . هر چقدر خودت رو نصيحت مي کني که بتوني عادي رفتار کني نمي توني زياد هم پاپي خودت نميشي ، چون خودت هم از دست خودت حسابي کلافه شدي. تمام اون تمرين کردنا به يکباره يادت ميره وبه قول معروف حتي راه رفتن خودت رو هم از ياد مي بري.
تو اون گير و داد که تو ذهنت هزار فکر مياد و ميره و يا شايد ذهنت خالي از هر چي فکره، حرفها و رفتارهايي رو مي بيني که ميري تو فکر که نکنه اصلا اشتباه از تو بوده و توجهي بهت نداشته ؛ نکنه اشتباه متوجه شدي و خيالات برت داشته.
تو همين کش و قوسي که با خودت داري باز به شک مي افتي و به خودت ميگي نه اشتباه نکردي و درست حس کردي ، حسي که با تمامي حس ها متفاوت هست...
http://www.burn15feb.blogfa.com/
+
نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387 توسط Keyvan
|