|
کدام هستی را دل بسته ای؟ آنکه در آفتاب می بالد؟ یا آن که در سایه درونت می پوسد؟ گلویت را می دری تا از آوازت رازی بسازی و همچنان هزار گهواره خالی را تکان بدهی می دانم که عشق گزارش نیست اما تا نفهمم در اختیارم نیستی و تا در اختیارم نباشی به تمامی دوستت نخواهم داشت چیزی بگو نخواه که خاموشی و فراموشی قوافی مردهء شعرم باشند. + نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387 توسط Saeed | من
ترا برای شعر بر نمی گزینم شعر،مرا برای تو برگزیده است در هشیاری به سراغت نمی آیم هر بار از سوزش انگشتانم در می یابم که باز، نام ترا،می نوشته ام. http://baroon77.blogfa.com + نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387 توسط Saeed | می توانی
باور کنی یا باور نکنی اما کسی با من نفس می کشید. وحشتناک است اما باید باور کنی که در تنهایی هم تنها نیستی. http://baroon77.blogfa.com + نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387 توسط Saeed | دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را ــ به بادها می داد و دستهای سپیدش را به آب می بخشید دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریای واژگون می دوخت وشعرهای خوشی چون پرندها می خواند دلم برای کسی تنگ است که همچو کودک معصومی دلش برای دلم می سوخت و مهربانی را ــ نثار من می کرد دلم برای کسی تنگ است که شمال ترین شمال و در جنوب ترین جنوب همیشه و در همه جا ــ آه با که بتوان گفت که بود با من و ــ پیوسته نیز بی من بود و کار من ز فراقش فغان و شیون بود کسی که بی من ماند کسی که با من نیست کسی. . . ــ دگر کافی ست . + نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387 توسط Saeed | از هر خیالی که بنفشه ای سر می زند
زندگی ام را برگ برگ روی میز می چینم خدا نگهدار عمرهای کاغذی ! که بقای با شکوهتان به بازیگوشی کبریت و انگشتی بسته است . + نوشته شده در شنبه 2 تیر1386 توسط Saeed |
|
| ||||||