می گفت... چشمانم نمی بیند
نه اینکه کور باشد
وقتی نگاه می کرد فقط ظواهر را می دید اصلا درباره اش فکر نمی کرد
خیلی ها همراهش بودند (چه دوست و چه ....) فقط نگاه می کرد .
چیزی به نام تدبر و تفکر همراهی نمیکرد
آموخته بود خودش را در این گونه موارد خسته نکند
یک بار اندیشید... ولی هنوز از رخوت آن خلاصی پیدا نکرده است
هر کسی درباره اش پندارهایی داشت (شاید به غلط)
آخر نمی دانستند که او هم زمانی شور و عشقی داشت وصف ناپذیر
چه آرزوهایی داشت که شد یک رویا دور و دست نیافتنی
حال مثلا زندگی می کند ...وجود او تهی شده
کسی نفهمید پشت این صورت خندان ، غم بزرگی ریشه میدواند
همواره خواسته است او را شاد ببینند/
همیشه در جمع می ماند که فکر کنند او هم در جمع است با این تفاوت که همیشه تنهاست
درونش بزرگ بود.... خدایش می داند
آیا بگویم ؟ اما.....
نمی دانم چه برداشتی خواهد شد
شبهایی که خلوت می کرد تا صبح اشک می ریخت نه برای شخص خاصی فقط دلتنگ بود
دلتنگ خدااااا می گفت خدایا . . .
الان چه ؟فقط خجالت می کشد
وقتی می خواهد از خدایش بنویسد می ماند
نمی داند چه بنویسد !؟اصلا چه خواسته ای داشته باشد
تنها دعایی که همیشه بر زبانش بود....
خدایا اختیار مرا بر خود وا مگذار
اینک این تن خسته تنها خوشحال است
دل را تهی کرده است
حال مثل گذشته می خواهد فقط جایگاه او باشد
می دانید چه شده است؟؟؟؟
وقتی به مردم نگاه می کند احساس می کند در آن موقع خودش را هم
می بیند و اینکه دیگران چگونه او را میبینند
دعایش کنید
دوران سختی است ولی قبولش کرده است
شاید وصیت نامه اش باشد ...شکر گزار است
خدایش ببخشاید....آمین
رانده شده
+
نوشته شده در دوشنبه 17 اردیبهشت1386 توسط Majid
|
فکر نکنم دور شده باشد
فریادش می آمد
کلاغها دنبالش بودند
او فریاد می زد
بالای سرش را نگاه کرد
چقدر سیاه بود
همیشه دنبال نور می گشت
آخر او زائیده نور بود

randeshode
+
نوشته شده در جمعه 17 فروردین1386 توسط Majid
|
سلام
ممنونم از دوستان که من را در جمع خودشان قبول کردند
دراولین متن آرزوی سال خوبی را برای همه عزیزان دارم
انشاءالله بتوانم دوست خوبی برای شما باشم
حق نگهدارتان
+
نوشته شده در شنبه 4 فروردین1386 توسط Majid
|