
تنگ در برم گير
آنگاه كه تنگ در بر گرفتم تو را در خيال
چشم بر چشم ده
دست در دست من نه
خواب را زچشمان من بربا
درد را زمن بستان
و آنگاه كه لبخندي آفريدي
از اشك سحرگاهان
عشق را با دستان خسته ات برايم هديه آور
+
نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387 توسط Keyvan
|
بارها و بارها با خودت تکرار مي کني که وقتي که ديديش آروم و عادي برخورد کني. با خودت مثل مشق شب تکرار مي کني که وقتي که اومد با يه لبخند هميشگي باهاش برخورد کني ، اما با تمام تمرين ها و تکرار ها وقتي که باهاش برخورد مي کني مثل مجسمه فقط نگاهش مي کني ، يه نگاه سرد و بي تفاوت و به جاي جواب سلام مثل آدماي بي تفاوت سرت رو تکون ميدي.
مثل آدماي منگ نمي دوني بايد چيکار کني؟ جدي باشي ؟ عادي برخورد کني ؟ خب نمي توني بي تفاوت باشي؟ بازم نمي توني .
حس مي کني هر چي زمان مي گذره ؛ ذهنت قفل ميشه و کاري نمي توني انجام بدي . هر چقدر خودت رو نصيحت مي کني که بتوني عادي رفتار کني نمي توني زياد هم پاپي خودت نميشي ، چون خودت هم از دست خودت حسابي کلافه شدي. تمام اون تمرين کردنا به يکباره يادت ميره وبه قول معروف حتي راه رفتن خودت رو هم از ياد مي بري.
تو اون گير و داد که تو ذهنت هزار فکر مياد و ميره و يا شايد ذهنت خالي از هر چي فکره، حرفها و رفتارهايي رو مي بيني که ميري تو فکر که نکنه اصلا اشتباه از تو بوده و توجهي بهت نداشته ؛ نکنه اشتباه متوجه شدي و خيالات برت داشته.
تو همين کش و قوسي که با خودت داري باز به شک مي افتي و به خودت ميگي نه اشتباه نکردي و درست حس کردي ، حسي که با تمامي حس ها متفاوت هست...
http://www.burn15feb.blogfa.com/
+
نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387 توسط Keyvan
|
کجاست آن دوست ؟
که بجويد
جاي پايم را
در باغچه هاي گل
آن جا
که آه مي کشند
درهاي فراموش شده
در باد
+
نوشته شده در جمعه 14 دی1386 توسط Keyvan
|
به که ميماني؟
وقتي آسمان عشوه ميکند
و ابرها
صاعقه بر لب
اشگي زنانه ميريزند
و من
شاعر شاعر ميشوم.
هر قدم حرفياست
هر سنگفرش واژهاي
هر کوچه سطري و
هر خيابان شعري.
شب زنده شيرازهي ديواني است
که چنارهاي شهر
در گوش يکديگر
نجوا ميکنند.
با که ميماني؟
در کفشهاي سنگين و
شعرهاي متبلور
عصاکش واژهها
ديرياست
در فرود معنايي
مرده است.
به که ميماني؟
با که ميماني؟
وقتي آسمان خيس
چتري از مرگ بر سرت گرفته است؟
+
نوشته شده در جمعه 9 شهریور1386 توسط Keyvan
|
توكه رفتي،
آسمان گرفت.
پنجره،
خاكستري ابرها را
قاب گرفت
تو كه رفتي
باران
بوي پيراهنت را
از باد گرفت .
+
نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386 توسط Keyvan
|
کنار ريل هاي آهني
و قطار هاي سوت کشان
پاهايم را پياده مي کشانم
– خسته تر از سال ها –
زير باران ها
حنجره ام را تر مي کنم...
با لب هاي دهني
– بسته تر از بال ها –
سوت مي کشم
جار مي زنم
و خط هاي موازي را
به اجبار ادامه مي دهم
من زندگي را
اينگونه سر مي کنم...
+
نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت1386 توسط Keyvan
|
گونه ات بوي شقايق هاي پلاسيده مي دهد
گونه ات را به من قرض نمي دهي تا کمي باران شوم؟
صورتت کوچه خوبي نبود اما رفت وآمدش را دوست داشتم
ميان اين همه چهره نا شناس اشتباه از من ديوانه بود
که سيل تو را برد سيلي محکمي روي گونه ام!
افتضاح است آقاي رييس! پرونده من در کشوي آخر بود
من زودتر از وضع حمل مادرم به دنيا آمدم!
دستي روي شانه ام تکان خورد
خانم وارد شويد.
قرص کامل ماه!
کسي ناخنهايش را روي ديوار .... کشيد عکس تو را.
+
نوشته شده در جمعه 17 فروردین1386 توسط Keyvan
|
هميشه پنجره بازست ، تا زمان برسد
صداي گريه دردم ، به آسمان برسد
هميشه چشم به راهم ، که عابري با شوق
به ياد صاحب خانه ، بي امان برسد
نگاه و صندلي و ميز و عينک و گلدان ،
نشسته ام به اميدي که ميهمان برسد
کتاب حافظ و شمع و تفال و تکرار ،
کجاست دلشده اي که به ساربان برسد
سراب تفته و گرما ، پرنده خسته و زار ،
چه مي شود که خدايا ، به آشيان برسد ؟
فقط صفاي دلم را به من ببخش ، همين
چه غم که ارث دو دنيا ، به اين و آن برسد
غزل هميشه بهانه ، که شرح تنهايي ،
ز عمق سينه شاعر ، تا زبان برسد
+
نوشته شده در جمعه 3 فروردین1386 توسط Keyvan
|