تبليغاتX
حکایت های من

یک روز دنیا می ایستد

...

و یک نصیحت به همه انسانها:

بگذارید و بگذرید

ببینید اما دل مبندید.

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387  توسط Alireza 


 

کاش می شد این سپیدی  تا ابد باقی بماند

یادگار

یادگار

یادگار

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 آذر1386  توسط Alireza  |


                    

دلی را که بردی

 

به طوفان سپردی

 

دل من طوفـانـیـه

 

مگه ، مگه ، مگه

 

دریا شده

 

تو سینه زندانیه

 

دیوونه سر آپـا شده

 

به محبت دل خوشه

 

سوزان و سر کشه

 

سر تا پا آتشه

 

وای ی ی ی

 

دل چرا اینجور شده

 

عاشق شده کور شده

 

رفته گم و گور شده

 

خدا می دونه

 

خدا می دونه کجاست گرم کدوم ماجراست

 

این دیگه دل نیست بلاست

 

بــلای جونــه

 

خدایــا خدایــا

 

گواهی تـو آیــا؟

 

که این دل همیشه عاشق همیشه بوده مشکل من

 

عجب حکایتی شد آخر حکایت من و دل من

 

                       

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386  توسط Alireza  |


آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتابست 
امشب از خواب خوش گريزانم
كه خيال تو خوشتر از خوابست
خيره بر سايه های وحشی بيد
می خزم در سكوت بستر خويش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر بروی دفتر خويش
تن صدها ترانه می رقصد
در بلور ظريف آوايم
لذتی ناشناس و رؤيا رنگ
می دود همچو خون به رگ هايم
آه ... گوئی ز دخمه دل من
روح شبگرد مه گذر كرده
يا نسيمی در اين ره متروك
دامن از عطر ياس تر كرده
بر لبم شعله های بوسه تو
می شكوفد چو لاله گرم نياز
در خيالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله راز
ناشناسی درون سينه من
پنجه بر چنگ و رود می سايد
همره نغمه های موزونش
گوئيا بوی عود می آيد
آه ... باور نمی كنم كه مرا
با تو پيوستنی چنين باشد
نگه آندو چشم شورافكن
سوی من گرم و دلنشين باشد
بی گمان زان جهان رؤيائی
زهره بر من فكنده ديده عشق
می نويسم بروی دفتر خويش

«جاودان باشی، ای سپيده

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386  توسط Alireza  |


عشق بازیچه و حکایت نیست

در ره عاشقی شکایت نیست

حسن معشوق را چو نیست کران

درد عشاق را نهایت نیست

عالم علم نیست عالم عشق

رویت صدق چون روایت نیست

هر که عاشق شناسد از معشوق

قوّت عشق او به غایت نیست

هر چه داری چو دل بباید باخت

عاشقی را دلی کفایت نیست

به هدایت نیامده است از کفر

هرکه را کفر چون هدایت نیست

کس به دعوی به دوستی نرسد

چون ز معنی در او سرایت نیست

نیک بشناس ، که آنچه مقصود است

بجز از تحفه و عنایت نیست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386  توسط Alireza  |


دلت یه شوره زاره کویر بی بهاره

کی باغبون عاقل تو شوره گل میکاره

از شور گل از گل وفا هرگز مجو

دیگه برام از زندگی قصه مگو

به وعده های رنگین به بوسه ای دروغین دل من و ربودی

تو با فریبت از ما

دریچه های غم را به روی من گشودی

از شور گل از گل وفا هرگز مجو

دیگه برام از زندگی قصه مگو

از عشق پاکم خسته ای

با هر کسی نشسته ای

چشم دلت و بسته ای

نگو یه روحیم در دو تن

که دیگه به چشم من عروسک شکسته ای 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386  توسط Alireza  |


رازقی پر پر شد باغ در چله نشست

تو به خاک افتادی

کمر عشق شکست

ما نشستیم و تماشا کردیم

دلم می خواد گریه کنم

برای قتل عام گل

برای مرگ رازقی دلم می خواد گریه کنم

برای نابودی عشق واسه زوال عاشقی

وقتی که قلب ها و گل ها شکسته و پر پر شدن

وقتی که باغچه های عشق سوختن و خاکستر شدن

من و تو از گل کاغذی باغچه ای داشتیم توی خواب

با خشتهای مقوایی خونه می ساختیم روی آب

وقتی که ما تو جشن شب ستاره بارون می شدیم

وقتی که پشت سنگر سایه ها پنهون می شدیم

از نوک بال کفترها خون پریدن می چکید

صدای بیداری عشق رو خواب شب خط می کشید

دلم می خواد گریه کنم برای قتل عام گل

برای مرگ رازقی دلم می خواد گریه کنم

برای نابودی عشق واسه زوال عاشقی

از پشت دیوارهای شهر انگار صدای پا میاد آواز خون دربه در انگار یه هم صدا می خواد

ابر سیاه رفتنیه خورشید دوباره در میاد

دوباره باغچه گل میده از عاشق ها خبر میاد

دلم می خواد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386  توسط Alireza  |


     

بیا بنویسیم روی خاک، رو درخت، رو پر پرنده ،رو ابرا

بیا بنویسیم روی برگ، روی آب

توی دفتر موج رو دریا

بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینست

مثل شور فریاد یا نفس تو حصار سینست

تا همیشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیست

اوج صدای عاشقت که شکستنی نیست

با صدا میام همه جا تو رو می نویسم

روی آینه ی گریه هام

گونه های خیسم

ای که معنی اسم تو آسمون پاکه

ریشه ی صدات نبض عشق روی پوست خاکه

بیا بنویسیم روی خاک، رو درخت، رو پر پرنده ،رو ابرا

چشم بستم و بیا تو به سپیده وا کن

با همه ی نفس هات من و صدا کن

بیا بنویسیم روی برگ، روی آب

توی دفتر موج رو دریا

با ترانه ی نفس هات من ترانه میگم

اسمت و مثل یه غزل عاشقانه میگم

بیا که دیگه وقتشه

وقت برگشتنه

بوی تنت که بیاد لحظه ی دیدنه

+ نوشته شده در  جمعه 31 فروردین1386  توسط Alireza  |


                                           

این روزها کـه شهر عشق خالی ترین شهر خداست

خنجر نـامردمی حتی تـو دست سایه هاست

وقتی که عاطفه رو میشه به آسونی خرید

معنی کلام عشق خالی تر از باد هواست

اما من

که آخرین عاشق دنیام

ماهی مونده به خاک و اهل دریام

از همه دنیا برام یـه چشمه مونده

چشمه ای به قیمت همـه نفس هام

از همیـنه

 که همـه عمرم و مدیون توام

تویی که عزیـزتـر از عمر دوباره ای برام

بی نیازی به تن، قلنـدرم تنها لباسه

اما دستای ظریف تـو دخیـل التـماسه

خسته و زخمی دست آدمکهای بدم

پشت پـا به رسم بی بنـیـاد این دنیا زدم

من بـرای گم شدن از خدا غرق تـو شدم

راه دور عشقم و پیمـودم اینجـا اومدم

بی نیازی بـه تـن، قلنـدرم تنها لباسه

اما دستای ظریف تـو دخیـل التـماسه

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 فروردین1386  توسط Alireza  |


 

 

خانه X
 

<<< یک قدم تا من


آرشيو


مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

خرداد 1387

فروردین 1387

دی 1386

آذر 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

پيوندها

TaNzAd
وبلاگ یک آرش
حكايت هاي من



نویسندگان

Neda
TaNzAd
Keyvan
Majid
Roozbeh
Maryam
Alireza
Milad
Saeed

DESIGN BY: Orengina