تبليغاتX
حکایت های من

دلت یه شوره زاره کویر بی بهاره

کی باغبون عاقل تو شوره گل میکاره

از شور گل از گل وفا هرگز مجو

دیگه برام از زندگی قصه مگو

به وعده های رنگین به بوسه ای دروغین دل من و ربودی

تو با فریبت از ما

دریچه های غم را به روی من گشودی

از شور گل از گل وفا هرگز مجو

دیگه برام از زندگی قصه مگو

از عشق پاکم خسته ای

با هر کسی نشسته ای

چشم دلت و بسته ای

نگو یه روحیم در دو تن

که دیگه به چشم من عروسک شکسته ای 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386  توسط Alireza  |


می گفت... چشمانم نمی بیند
نه اینکه کور باشد
وقتی نگاه می کرد فقط ظواهر را می دید اصلا درباره اش فکر نمی کرد
خیلی ها همراهش بودند (چه دوست و چه ....) فقط نگاه می کرد .
چیزی به نام تدبر و تفکر  همراهی نمیکرد 
آموخته بود خودش را در این گونه  موارد خسته نکند
یک بار اندیشید... ولی هنوز از رخوت آن خلاصی پیدا نکرده است
هر کسی درباره اش پندارهایی داشت (شاید به غلط) 

آخر نمی دانستند که او هم زمانی  شور و عشقی داشت وصف ناپذیر
چه آرزوهایی داشت که شد یک رویا دور و دست نیافتنی 
حال  مثلا زندگی می کند ...وجود او تهی شده  
کسی نفهمید پشت  این صورت خندان ، غم بزرگی ریشه میدواند
همواره خواسته است او را شاد ببینند/
همیشه در جمع می ماند که فکر کنند او هم در جمع است با این تفاوت که همیشه تنهاست
 درونش بزرگ بود....    خدایش می داند

آیا بگویم ؟ اما.....
نمی دانم چه برداشتی خواهد شد
شبهایی که خلوت می کرد تا صبح اشک می ریخت نه برای شخص خاصی فقط دلتنگ بود
دلتنگ خدااااا می گفت خدایا . . .
الان چه ؟فقط خجالت می کشد
وقتی می خواهد از خدایش بنویسد می ماند
نمی داند چه بنویسد !؟اصلا چه خواسته ای داشته باشد
تنها دعایی که همیشه بر زبانش بود....
خدایا اختیار مرا بر خود وا مگذار
 اینک این تن خسته تنها خوشحال است
دل را تهی کرده است
حال مثل گذشته می خواهد فقط جایگاه او باشد
می دانید چه شده است؟؟؟؟
وقتی به مردم نگاه می کند  احساس می کند در آن موقع خودش را هم
می بیند و اینکه دیگران چگونه او را میبینند 

دعایش کنید
دوران سختی است ولی قبولش کرده است
شاید وصیت نامه اش باشد ...شکر گزار است

خدایش ببخشاید....آمین
                                                                                 رانده شده

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 اردیبهشت1386  توسط Majid  |


رازقی پر پر شد باغ در چله نشست

تو به خاک افتادی

کمر عشق شکست

ما نشستیم و تماشا کردیم

دلم می خواد گریه کنم

برای قتل عام گل

برای مرگ رازقی دلم می خواد گریه کنم

برای نابودی عشق واسه زوال عاشقی

وقتی که قلب ها و گل ها شکسته و پر پر شدن

وقتی که باغچه های عشق سوختن و خاکستر شدن

من و تو از گل کاغذی باغچه ای داشتیم توی خواب

با خشتهای مقوایی خونه می ساختیم روی آب

وقتی که ما تو جشن شب ستاره بارون می شدیم

وقتی که پشت سنگر سایه ها پنهون می شدیم

از نوک بال کفترها خون پریدن می چکید

صدای بیداری عشق رو خواب شب خط می کشید

دلم می خواد گریه کنم برای قتل عام گل

برای مرگ رازقی دلم می خواد گریه کنم

برای نابودی عشق واسه زوال عاشقی

از پشت دیوارهای شهر انگار صدای پا میاد آواز خون دربه در انگار یه هم صدا می خواد

ابر سیاه رفتنیه خورشید دوباره در میاد

دوباره باغچه گل میده از عاشق ها خبر میاد

دلم می خواد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 اردیبهشت1386  توسط Alireza  |


کنار ريل هاي آهني 

         و قطار هاي سوت کشان 

                     پاهايم را پياده مي کشانم

– خسته تر از سال ها –              


                 
زير باران ها

                         حنجره ام را تر مي کنم...

با لب هاي  دهني

– بسته تر از بال ها –


                       سوت مي کشم  

                                           جار مي زنم

و خط هاي موازي را


                  به اجبار ادامه مي دهم 

     من زندگي را

                            اينگونه سر مي کنم...

+ نوشته شده در  شنبه 1 اردیبهشت1386  توسط Keyvan  |


 

 

خانه X
 

<<< یک قدم تا من


آرشيو


مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

خرداد 1387

فروردین 1387

دی 1386

آذر 1386

مهر 1386

شهریور 1386

مرداد 1386

تیر 1386

خرداد 1386

اردیبهشت 1386

فروردین 1386

پيوندها

TaNzAd
وبلاگ یک آرش
حكايت هاي من



نویسندگان

Neda
TaNzAd
Keyvan
Majid
Roozbeh
Maryam
Alireza
Milad
Saeed

DESIGN BY: Orengina